المهدی
اي طبيبم به سر بستر بيمار بيا بهر دلداري دلسوختة زار بيا تو كه دل را به نگاهي بربودي ز كفم به پرستاري بيمار دل افكار بيا آتش هجر تو سوزانده همه هستي من به تسلاي دل و جان شرر بار بيا اشك هجر است كه از ديدة من ميبارد بهر غمخواري اين چشم گوهربار بيا دل من خون شد و از ديده يرون ميريزد به تماشاي دل و ديدة خونبار بيا يوسف فاطمه بين منتظران منتظرند پرده بردار ز رخ بر سر بازار بيا + نوشته شده توسط شفق در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت
12:49 |
*~*~مادر~*~*
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد.مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... این زخم ها را دوست دارم, اینها خراش های عشق مادرم هستند .... + نوشته شده توسط شفق در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت
12:44 |
+ نوشته شده توسط شفق در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت
12:2 |
+ نوشته شده توسط شفق در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت
12:1 |
+ نوشته شده توسط شفق در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
11:4 |
+ نوشته شده توسط شفق در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
10:30 |
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق
خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما
تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت
که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات
ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم
قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به
خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم
تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که
درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه
مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات
شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به
تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت
دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه
يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...
+ نوشته شده توسط شفق در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت
10:51 |
+ نوشته شده توسط شفق در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت
12:17 |
+ نوشته شده توسط شفق در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت
12:17 |
+ نوشته شده توسط شفق در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت
12:13 |
+ نوشته شده توسط شفق در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت
12:10 |
ميخواستم اسمت رو بزارم گل اما ترسيدم پژمرده بشي..... خواستم بذارم آفتاب ترسيدم غروب کني.... اسمت رو مي گذارم نفس که اگه نباشي من هم نباشم + نوشته شده توسط شفق در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت
12:21 |
خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام + نوشته شده توسط شفق در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت
11:44 |
کاش می شد قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت کاش می شد در پس احساس ها خنده ها از اشک سبقت می گرفت کاش می شد از الفبای وجود عین وشین و قاف(عشق)نشات می گرفت. + نوشته شده توسط شفق در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت
10:18 |
عشق ایستادن در زیر باران و خیس شدن با هم نیست. عشق آن است که یکی چتر شود و دیگری هرگز نفهمد که چرا خیس نشد. + نوشته شده توسط شفق در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت
10:13 |
اسمان خورشید دارد...من ندارم
و
+ نوشته شده توسط شفق در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت
10:5 |
+ نوشته شده توسط شفق در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت
10:4 |
شک و تردید
هیچ شکی نیست + نوشته شده توسط شفق در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت
10:1 |
دل من گرفته است سنگی به پای دل من شکسته است و زخمی است وای دل من بیا و ببین کز غم دوری تو چه کوهی نشسته است بر شانه های دل من دلم را به جایی ببر بی کرانه که در سینه تنگ است جای دل من چه خوب است امروز باران ببارد که ابریست ابری هوای دل من بیایید یاران خوب و صمیمی بگرییم با هم برای دل من + نوشته شده توسط شفق در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت
10:0 |
برای یک لحظه
گل را دوست دارم به خاطر بویش برای یک لحظه اتش را دوست دارم به خاطر گرمایش برای یک لحظه اما تو عزیزم تو را دوست دارم به خاطر وجودت برای همیشه + نوشته شده توسط شفق در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت
9:58 |
هرگز فراموشت نمی کنم
+ نوشته شده توسط شفق در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت
9:55 |
+ نوشته شده توسط شفق در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت
9:53 |
تشکر از خدا
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد. خدایا من همیشه به یادتم حالا هم می خوام بگم: + نوشته شده توسط شفق در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت
9:52 |
اسمتو نوشتم شب که خوابیدم اسمتو نوشتم خواب که میدیدم اسمتو نوشتم موقع گریه اسمتو نوشتم وقت گلایه اسمتو نوشتم وقت دعاها اسمتو نوشتم تنهای تنها اسمتو نوشتم اسم تو رو انقدر رو دل نوشتم که رفت تو کوچه های سرنوشتم دلم یه جوری عاشق چشاته که وقتی نیستی هم باهاته چشمای تو یه جوری عاشقم کرد که تا ابد مرغ مهاجرم کرد خلاصه تمام شعرو تمان حرفام بدون چشمای تو خیلی تنهام فدای چشمای پر از مرهمت اون که میخواد بمونه نوكرت + نوشته شده توسط شفق در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت
9:50 |
|
|